سلام سلام به همه ی اونایی که دلشون مثل من یه وقتایی میگیره سلام به همی اونایی که یه موقع حس میکنن هیچکی صداشونو نمیشنوه حتی خدا هم گوششو محکم گرفته سلام به همی ی اونایی که بی مشکل نیستن به اونایی که دلگیرن از خیلی چیزا از این که چرا این بلاها فقط سر من میاد به اونایی که کارشون گیر کرده نه راهه پس دارن و نه راه پیش به اونایی که به یه نقطه رسیدن نقطه ی صفر خدایا من مگه چقد ظرفیت دارم به خودت قسم من اونقدرهاهم محکم نیستم میشکنما تو وجود من چی دیدی که این مشکلاتو سر راهم قرار دادی اگه بشکنم اگه صدای شکستنمو همه بشنون چی؟ انوقت چیکار کنم شکسته های دلمو چه جوری جمع کنم هیچکی نمیاد پیشم همه فک میکنن شکسته های دلم زخمیشون میکنه قول میدی اونوقت که تنهای تنها شدم بیای کمکم قول میدی تو بیکسیام باهام باشی قول میدی دستتو رو سرم بکشی قول میدی اگه دلم گرفت منم با خودت ببری اون بالا بالای بالا پیش خودت قول میدی باید بهم قول بدیا الکی قبول نیسا خدایا داره یه صدایی میاد٬تو هم گوش کن داره یه چیزایی بهم میگه میگه آره خانومی همون وقتی که داشتی با خدا حرف میزدیو فک میکردی خدا روشو کرد اون ورو بهت نگا نمیکنه همون وقتی که اولین قطره اشکت رو صورتت یواش یواش قل خوردو اومد پایین همون وقتی که حس کردی از ته دل خالی شدی سبک شدی همون موقع خدا پیشت نشسته بود و داشت نازت میکرد به همی حرفات گوش میداد و آروم میگفت بنده ی من با من حرف بزن و درودل کن وقتی بدونم تو هستی وقتی بدونم پیشمی وقتی بدونم این مشکلاتو بهم میدی چون دوسم داری وقتی بفهمم اینا مشکل نیستنو فقط اومدن بگن آهای تو هنوز هستی وجود داری وجودت ارزشمنده تو میتونی این مشکلاتو حل کنی تو میتونی باری از دوش کسی برداری تو خلقتت بیهوده نیست تو پیش خدات یه دنیا ارزشمندی اون موقه هست که شاد میشم ومیگم الهی به امید تو نه به امید خلق روزگار به امید یه فردای بهتر خدای خوبم یه وقت فراموشم نکنی وقتی دارم از لبه ی تیز پرتگاه زندگی رد میشم با دستای بخشندت منو نگه دار تا تعادلمو حفظ کنم و نیفتم حرفاتو توشه ی سفرم کن ومنتظرم باش مسافر کوچولوت داره میاد دستشو بگير آره من دارم میام پیشت خوب سلام که کردم احوا ل پرسی هم راستش بلد نیستم چیه ؟دلتون گرفت یاد غم وغصتون افتادین شرمنده اینم از بدشانسی شماست که با وب من آشنا شدین گله وشکایت هم که زیاده که چرا این دختره بارونیه اپ نمیکنه چرا این شب بارونی به روز نمیشه و چرا داستان پریسا وعلی آپ نمیشه بزارید دلیل آپ نکردن ادامه ی این داستان پیش خودم بمونه قول میدم قول که نه اما سعی میکنم اپش کنم کی؟ راستش نمیدونم اما همین زودیا خوب بهتره برم دیگه چیه؟میپرسین مث احوال پرسی کردن خداحافظیم بلد نیسم؟ خداحافظی نمیکنم تا بدونید برگشتی در کار هست

+
ღღدل نوشته ی باران چهارشنبه 1388/06/11ساعت 3:12 قبل از ظهر ღღ|

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک، برایش یک خاطره باشد
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است
ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم
تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛
ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی
می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی
یك بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برایت تنگ می شود. روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین من و تو،
هر روز به خود می گویم کاش شیشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو می گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...
+
ღღدل نوشته ی باران پنجشنبه 1388/04/25ساعت 3:50 قبل از ظهر ღღ|

یاد اون روزایی که چادر سفید گلدار
سرمیکردمو با بچه ها خاله بازی میکردم
یاد حیاط خونه ی همسایه بخیرکه پر بود از درختای پرتقال, نارنج,انجیر, انار ,گلابی و.........
یاد اون عروسکام
باهاشون بازی میکردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نبودم
یاد تمام شیطنت های کودکیم بخیر
یادش بخیر همون روزی که نقشه ی گنج کشیدمو روش چای ریختم تا قدیمی به نظر بیاد
بعدش یه مشت سکه های قدیمیوتو تو سر ماهی گذاشتمو تو زمین چال کردم
وای داداش چقد سر کار رفت فک میکرد نقشه ی گنج پیدا کرده
یاد اون روزا بخیر
هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
داد می زدم تا همه درد مو بفهمند
اما حالا چی
یاد اون آرزوها ی قشنگ کودکیم به خیر(خدایا ینی میشه من موهام بلند بشه برسه به زانوهام؟؟
خدایا ینی میشه من وقتی بزرگ شدم مهندس صدام کنن؟
خدایا من عاشق عینکمدوس دارم عینک بزنم تا بشم عینک همون خانم دکتره،وای ینی میشه ؟خدایاااااااااا)
کاش کوچیک بودم تا شبا قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم
وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
بعد از همه از خواب پا میشدم
یاد تمام لحظه لحظه ها یی که گذشت......
چه روزهای شیرینی بود چقدر دوست داشتم که زودتر بزرگ شم اما حالا سال ها میگذره
ومن هنوز به جایی نرسیدم
حالا که تواوج غرور جوانی هستم دلم برای کودکیم تنگ شده
آره امروز 20 سالم شد و به بیشتر آرزوهای کودکیم رسیدم اما یادم رفته این چیزایو که الان دارم یه روزی آرزوم بوده
ودر کل این همه مقدمه چینی کردم که بگم تولد تولد تولدم مبارک
دس دس دس دس دس دس دس
خانوما دس آقایون رقص حالا برعکس
یوهووووووووووووووووووووو

20سالم شد خودمونیما خیلی بزرگ شدم دیگه وقتشه(وقت چی؟.....پیچ پیچی،بگیری دل پیچی ،به یو چه)
هرکی روز تولدش راحت میگیره استراحتو تفریح میکنه من بدبخت امتحان طراحی الگوریتم داشتم اونم کی 2ظهر تو اوج ساعت خواب
اه خیلی گند شد این دیگه چی بود اصلا نمیدونستم چی بنویسم تو هر سوال به ازای 25 صدم یه
مهندس
مینوشتم چون استادمون خیلی از دیالوگ مهندس خوشش میاد
حا لا شاید یه فرجی شد
خلاصه که بعد از امتحان اومدم خونه رو تختم دراز کشیدمو گفتم هیچکی منو دوس نداره
تو همین فکرا بودم که یکی از دوستام زنگ زد گفت من یه 30مین میام خونتون باهات کار دارم
ما هم فورا شروع کردیم به مرتب کردن ![]()
اتاق دقیق عین جنگل آمازون شده بود
خلاصه که زنگ درزدن
وای اصلا باورم نمیشد
بچه هاباکیک تولد
وکلی کادو
جاتون سبز خیلی خوش گذشت
یه عالمه اذیت کردم وقت تقسیم کیک کیکه برداشتمو گفتم
حالا برین خونهاتون به هیچکی نمیدم 
کلی هم عکس گرفتم که بعداز امتحانا میزارم نگا کنین

خلاصه که امسال از هرسالی بیشتر بهم خوش گذشت حتی از همون سالی که مامان کلی مهمون دعوت کرد
خلاصه که
چی خلاصه بابا من امتحان دارما
راستی ازاونایی که تو نت بهم تبریک گفتم هم تشکر ویژه دارم میخسی میخسی

فعلا بابای
+
ღღدل نوشته ی باران چهارشنبه 1388/03/27ساعت 11:49 بعد از ظهر ღღ|

افسوس مي خورم ….چرا؟ چرا با رفتن تو…………..بهار مي ايد ؟… امدي در سرماي زمستان… به سردي زمستان بودي….. به غم انگيزي شبهاي تنهايي….. به خشکي برف …مي روي….. بهار مي ايد … به نظر معامله خوبي است…. اميد ان دارم بهار گلي بر چهره ات بنشاند …چه اميد مبهمي… گردش روزگار خطا ندارد ….زمستان هيچ گاه بهار را نمي بيند
........................................................ قسمت نشد ببینمت
فرصت نشد بمونم و از تو نگهداری کنم
گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برام
اگه یه وقت بگی نرو رفتن پر از درده برام
بهتر بود که همدیگرو نینیم
گفتم صداتو نشنوم ندیده از پیشت برم
پشت سرم زاری نکن، چیکار کنم مسافرم
مجبور بودم برم بهتر بود که صدای همدیگرو نشنویم
من میــــــــرم
ولی باز تو بدون همیـــــــشهیاد تو از خاطر من فراموش نمیشـــــــــــه
مطمئن باش که فراموشت نمیکنم
گل من خـــوب میدونی بی تو تک و تنهام عزیزم
باور کن که تنهام
اگه تو نباشی میمیــــــــرمممممممممممم
نامه رو تا تهش بخون، گریه نکن طاقت بیار
نامه رو خط خطی نکن، دو جملهرم دووم بیار
باور نکن یه بی وفام
نامه میذارم و میرمنه
، قسمت زندگیم اینه به کی بگم مسافــــــرمیه وقت نگی بی وفا بودم
سهم من از تو دوریه
تو لحظه های بی کسیمقشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم
به هم نمیرسیم
من میــــــــرم
ولی باز تو بدون همیـــــــشهیاد تو از خاطر من فراموش نمیشـــــــــــه
گل من خـــوب میدونی بی تو تک و تنهام عزیزم
اگه تو نباشی میمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرمممممممممممم
همیشه زنده میمونن با یاد تو ترانه هام
منو ببخش
اگه بازم اشکام چکید رو نامه هام
دیگه تموم شد فرصتم
، خاطره هام پیشت باشهتمومه خاطرات خوش، خدانگهدارت باشه
خدانگهدارت باشه
خدانگهدارت باشه
خدانگهدارت باشه
...........................................................................
این بار مي خواهم هفت سين عيد را با ياد تو بچينم
سبزه را با ياد روي سبزه ات
سمنو به ياد شيريني لبخندت
سايه دانه به رنگ چشم هايت
سرکه با ياد ترشي مهربانيت
سيب با ياد ترديه گونه هايت
سکه با ياد درخشش قلبت
سير با ياد تندي کلامت
با همه خوبي ها و بدي هايت … دوستت دارم

-ببین من... من....من خیلی دوست......... - وای خدا هل شدم - میبینی؟ -همیشه وقتی میبینمت زبونم بند میاد قدمامو تندتر کردم باید میرفتم -کجا میری اخــــــــــه ؟!!!؟ -صب کن هنوز که حرفمو نزدم - میخوام باهات حرف بزنم
-دختر تو منو دیونــــه ی خودت کرد
-بعد صداشو اورد پایین وگفت:آخه چرا نمیخوای بفهمی؟
نمی دونم چطور حس اون لحظمو واستون بگم
حس کردم ته دلم داره خالی می شه اما نباید خودمو میباختم اصلا برا این تنها اومدم که بهش بفهمونم اونی نیستم که اون میخواد من بـــــاید حرفامو بهش میزدم
تنها کاری که از دستم براومد این بود که گفتم:-لطفا از جلو راهم برید کنار
-در ضمن اینجا مکان رفت وآمده جای خوبیرو برا ابراز احساسات پیدا نکردید
اول یه کم جا خورد اما سعی کرد به رو خودش نیاره
-میدونم بخدا تو راست میگی ببخشید اشتباه از منه هل شدم بزار به پای دیونگیم
-من من من .....
-من هروز تو پارک شادیم
- میشناسی که؟
- همین پارک محله خودمون
-میتونی بیای اون جا بیشتر از نیم ساعت وقتتو نمیگیرم
- عوضی گرفتی اقا من اونی نیستم که شما فک میکنی از جلو راهم برو کنار
هی من میرفتم این ور اونم میومد جلوم نمیذاشت برم
-با با تو راجب من اشتباه فک میکنی؟تو بیا اگه من حرف اشتباهی زدم بزن تو دهنم
-اگه تو بگی نه قول میدم دیگه نیام سر راهت
-بخدا هرچی تو بگی فقط یه باربه من فرصت حرف زدن بده
-نه نه اصلا
-تورو خدا مگه درخواست اشتباهی دارم
-گفتم که نه
-خواهش میکنم چرا اینجوری میکنی
-نمیدونستم جیکار کنم حرفش منطقی بود اما ......
سرم به نشونه ی نه تکون دادم رفتم
- اما من منتظرت میمونم ساعت 4
- منتظرتـــــم شنیـــــــــدی؟؟؟؟
- ساعت 4
-منتظرت میمونم تا شب
-فردا پس فرداتا هروقت که بیای .......
تقریبا ازش دور شده بودم صداشو نمیشنیدم قلبم تندتند میزد
دفه ی اولم بود با اینکه حس میکردم می تونم تو این مواقع با طرف مقابلم رفتار درستی بکنم اما کم اورده بودم قدممامو بلند بر میداشتمحواسم به کلی پرت بود وارد خیابون که شدم همه ی ماشینا برام بوق میزدن
-خانم کجا میای!!!!؟؟؟؟
-آهای حواست کجاست؟
-مگه کوری ؟
- ماشین به این بزرگیو نمی بینی؟
- بفرمایـــیــــــــن برسونیمتـــــــــون
حسابی حواسم پرت بود به خودم که اومدم جلو در خونه بودم طبق معمول با با مامان سرکار بودن تا 7یا 8 شب باید تو خونه تنها میموندم
خودمو ول کردم روی مبل باز رفتم تو فکر
حالا ینی باید چیکار کنم؟
اصلا ینی چی پسره ی پرو چه طور به خودش اجازه میده این حرفارو میزنه؟
خوب شاید دوسم داره؟
دوسم داره که داره به من چه دوس داشتنش تو سرشم خورد
پریسا خودتی؟تو که اینقد سنگدل نبودی!!! اگه تو جای اون بودی چیکار میکردی؟؟؟ هان!!!!!
اه دیونه شدم حالا چیکار کنم؟
تو که این پسرارو میشناسی بلدی که چطور جوابشونو بدیبروبگو که پریسا ازاین دخترا نیست تو اهل دوستی نیستی
اصلا میرم تکلیفمو باش مشخص می کنم عاقبت که چی اگه نرم بازم میاد در مدرسه بازم....
آره باید بدونه من پریسام نه....
بله بچه ها تو این خیالا بودم که میتونم متقاعدش کنمیهوچشمم خورد به دستم یه حس دوگانگی تو وجودم بود یه حس تضاد نمیدونم میفهمین چی میگم یا نه
یه دل میگفت برو بگو دیگه از فردا نباید بیای در مدرسمون باید بری پی زندگیت یه دل میگفت نه اون حق داره دوستت داشته باشه احساساتشو ابراز کنهبعد از این همه فکرو خیال پاشدمو آماده شدم
اما کاش.......
کاش هیچوقت نرفته بودم
نزدیکای پارک بودم از دور دیدم رو یکی ازنیمکتای پارک نشسته وحسابی تو فکره

وای چقد ضایعه گفتم به هیچ وجه نمیام اما حالا چه سر وقت رسیدم
خودمو جدی گرفتم وراه افتادم نزدیکش که شدم روی یکی از نیمکتای اطرافش نشستم و سعی کردم با سر وصدا دراوردن بهش بفهمونم که اومدم
سرشو بلند کردو منو دید
-ســــــــــــلام.....
-وای خدا دارم درست میبینم
- پریساخودتـــــی؟؟!!!!
-خدایا چقد تو منو دوس داری
-خدایا شکرت عاقبت دعاهای شبانه روزیم جواب داد الان تو روبروی منی
-وای چقد عالی
-خدایـــــــا شکـــرت
-دوباره سلام
-سلام کردما خانوم نمیخوای جوابی بدی؟
-چطور شد یه بار منو خوشحال کردی؟؟؟
سعی کردم عصبی به نظر برسم:اقای محترم میشه اینقد حاشیه نری سریتر حرفتو بزن
تا حرفمو شنید ناراحتی همه ی چهرشو گرفت نشست رو نیمکت منوشروع کرد به خوندن
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم ؟
شب از هجوم خیا لت نمیبرد خوابم
تو چیستی که من از موج هرتبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم
تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن همره کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟
من از کجا سر راه توآمدم ناگاه؟
چه کرد با دل من ان نگاه شیرین..آه
مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه
کدام نشانه دویده است از تو در تن من ؟
که ذره های وجودم تو را که میبینند
به رقص می آیند
سرود می خوانند.....................
-آره پریسا خانوم خیلی وقته که من....... اما تو ....... هیچی اصلا ولش کن
یه خورده آروم تر شده بودم راستش نمیدونستم چی بگم تا حالا اینقد احساساتو تو وجوده یه پسر ندیده بودم
راستش من نمیدونم چرا شما هروز میای در مدرسه اگه امروزم اومدم اینجا میخوام ازت بخوام که دیگه ...
نذاشت ادامه بدموگفت:
آری
چه آرزوی محا لی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر
به من بگو برو در دهان شیر بمیر
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف
ستاره ها راازآسمان بیاربه زیر
ترا به هرچه تو گوئی به دوستی سوگند
هرآنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه
که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست
همه وجود تو مهراست و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست
میدونی پریسا راستش نمیدونم از کجا برات بگم اما دلم میخواد اول قبل هر تصمیم گیری در مورد اعتقاداتم بدونی
دلم میخواد حرف دلمو بشنوی و بعد تصمیم گیری کنی اون وقت هر چی تو بگی بخداقسم مخالفتی نمی کنم
اون روز علی خیلی حرفا زد
از سن و سالش
من دوم دبیرستان بودم حدودا 16ساله واون 20ساله دیپلمشو گرفته بودو دیگه ادامه نداده بود
عقایدش
خدا آدمارو جفت جفت آفریده اما بعد از اینکه آدم وهوا از بهشت رانده شدن هرکی جفتشو گم کرد
برا همینه که هرکی تو شلوغی دنیا دنبال جفتش میگرده
بچه ها عقاید خیلی جالبی داشت خیلی بیشتر این چیزا بود که من بخوام اینجا بگم
و کاراشو دلایلش
یه ماه پیش که خیلی اتفاقی از جلو مدرستون رد میشدم تو با سه تا دوستت داشتی میرفتی خونه با اونا حرف میزدیو میخندیدی من اونجا دیدمت
وقتی میخندیدی حس میکردی همه ی دنیا مال توه
بین اون چهار نفر تو نظرمو جلب کردی
حس کردم تو هون جفت گم شده ی منی
همونی که گمش کرده بودمو دنبالش میگشتم
همون فرشته ی نجات من
همونی که به زندگیم معنا میده از دست این روزای سردو خسته
از فردای اون روز تصمیم گرفتم که بیام دم مدرستون روز به روز رفتارتو نجابتتو سنگینیت منو مطمئنترم کرد که تو همونی
دیونه ی رفتارات شدم
راستش باید بگم که حس عجیبیه اولین باری بود که حسش میکردم از اون روز زندگی برا من یه رنگ دیگه ای داشته
من امروز یه ماهمه میدونی چرا؟
آخه یه ماهه متولد شدم با دیدن تومن به دنیا اومدم .....................
خلاصه بگم که محو حرف زدنش شده بودم و گذر زمانو حس نمیکردم که یهو به ساعتم نگا کردم.........
ادامه دارد.........
salam bacheha khubid?
sale noro behamtun tabrik migam ishala ke sale khubi dashte bashid![]()
bebakhshid ke behetun khabar nadadm ke up kardam
az babate nazaraye ghashangetun mamnunam hesabi sharmandam kardin![]()
kheliyatun khaste budin ke saritar up konamo edamasho begam
ama bavar konid ke vaght nemikonam
ye chandnafaram goftan ke in moghiyat vasashun pish umade
ye seri
solam azam porside budan
bavar konid kheli vasam jaleb bud ke bara shoma ham shabihe hamichi majarayi pish umade
khoda kone
ke betunin ba khundan in dastan javabe soalatuno begiran
ghol midam saritar up konam
felan![]()
+
ღღدل نوشته ی باران یکشنبه 1388/01/02ساعت 2:39 قبل از ظهر ღღ|

که یهو خوردم به شیطون… ………… نفهمیدم چی شدوقتی به خودم اومدم دیدم دوتامون افتادیم رو زمین خیلی خجالت کشیدم نمیدونستم چیکار کنم از طرفی کل تنم درد میکرد به هر زحمتی بود سریع از جام بلند شدم اونم فورا خودشو جمو جور کردو از جاش بلند شد ایستاد روبروم بهم نگا کرد سرمو انداختم پایین درحالی که از ترس و خجالت صدام میلرزید گفتم ببخشید منـــــــــــ حرفمو قطع کرد نذاشت ادامه بدم سلام خانومی چه تند میدوی نمیگی یه وقت خدایی نکرده چیزیت میشه اگه الان من نبودم کـــــــــه وای آخ ببینم دستتو زخم شده یه نگا به دستم کردم دیدم داره خون میاد وقتی افتاده بودم کشیده شده بود به اسفالت کوچه اما من متوجه نشده بودم مات و مبهوت مونده بودم كه یهو گرمی دستاشو رو دستام حس کردم یه دستمال گذاشت رو زخم دستموگفت بیشتر هوای خودتو داشته باش دستو پامو گم کرده بودم زبونم انگاری تو دهنم نمی چرخید قادر به هیچکاری نبودم (مهسا تقریبا دومتری ما بود افتادنو ماروکه دیده بود سر جاش خشکش زده بود سارا هم به مهسا رسیده بود هردوشون به ما نگاه میکردن) مهسا که انگاری فقط دنبال یه موقعیت مناسب میگشت فورا اومد پیش ما -چیزیت که نشد دختر -بـــه بـــــــــــه سلام اقای...... اقای...........اقای ..... یا همون شیطونه خودمون نه سارا جون؟ سارا یهو مثل زود پزی که سوتش پریده باشه از خنده ترکید من خودمو کنار کشیدم دوست نداشتم تو کارای مهساوسارا شریک باشم -میتونین علی صدام کننین خانوم..... مهسا:خـانــــــــــــوم وای سارا جون شنیدی به من میگه خانوم نه تورو خدا مهندس خوب نیس اینقد مودب باشی اینجوری خیلی پاستوریزست من مهسام اینم سارا اونم که پریسا هست -این پریسای ما اینقدا هم با ادب نیسا این جور حرف نزن که رو دل میکنه (حرفای مهسا خیلی اذیتم میکرد) سارا روبه من کردو گفت مهسا یه نگا به دوتاشون بکن خیلی به هم میاین علی هم صورتش قرمز شدو سرش انداخت پایین از کوره در رفتم و داد زدم: -بسه دیگه بیاین بریم تو همین لحظه مینا که نفس نفس میزد به مارسید یه نگا به علی کرد وبا حالت کاملا خشن گفت : -بفرمایین اقا کاری داشتین؟ -بفرمایین رد کارتون علی هم یه نگا به من کرد وراهشو کج کرد ورفت مینا:ملوم میشه دارین چیکار میکنین چی میگفتین با این پسره؟بیاین بگرین این کیفاتونودستم خرد شد مهسا:اه مینا تازه داشت قضیه جالب میشدا حسابی عصبانی شدم وگفتم: -بسه دیگه مهسا شورشو درآوردی - این چه رفتاری بود سارا ؟خجالت نکشیدی؟ مهسا:چه خبره حالا؟ بیچاره آقای مهندس چی باید بکشه از دست تو رفتم طرف مهسا که بزنم تو صورتش که مینا جلومو گرفت -خجالت بکش چه طور به خودت اجازه میدی این حرفارو میزنی مینا:بیا پریسا جون بیا بریم بچه ها شما هم برید خونه از مهساو سارا جداشدیم حسابی ناراحت بودم قضیه رو برا مینا تعریف کردم بش گفتم که اصلا دیگه با اینا خونه نمیام خودمم از پس این پسره بر میام مینا هم بهم قول داد یه کاری کنه که اونا طرفم نیان تو خونه حسابی تو فکر بودم فقط و فقط به دستمالی که رو دستم گذاشته بود نگا میکردم بوی عطر میداد همون عطری که همیشه وقتی پشت سرم میفتاد بوشو حس میکردم همش صحنه ی اون لحظه جلو چشمام بود مثل دیونه ها یهو با خودم میخندیدم خدایا فک میکردیم این اتفاقا فقط تو قصه هاست چی شد یهو؟؟؟؟؟؟ چی شد که من اون لحظه جلومو نگا نکردم؟ چی شد که بهش خوردم؟ چرا من اینقد اون لحظه عصبانی بودم؟ وای خدااااااااااااااااااااااا اون چه طوری دید من دستم زخمه؟ من خودم اصلا نفهمیدم خدایا ینی... ینی....... ینی.......... ینی واقعا دوسم داره؟؟؟؟؟ اگه دوسم نداشت که یه مــــــــاه........ نه اینا همش الکیه مگه نه اینکه محمد اینقد سپیدرو دوس داشت دست آخرم ولش کرد ورفت حالا فردارو چی کار کنم خودم تنها ینی چی میشه ؟ اینقد فکر وخیال کردم که خوابم برد صبح شد باید میرفتم مدرسه رفتم جلو آینه وای من چقد رنگم پریدست چرا اینقد قیافم بهم ریختست مامان کرم کجاست؟ اون روزسه ساعت جلو آینه ایستادمو سرو قیافمو درست کردم اومدم از در خونه برم بیرون که دستمو دیدم سریع برگشتمودستمال علیوگذاشتم رو دستم یه باند هم پیچیدم دورش اما طوری که دستماله ملوم باشه خوب دیگه نمیخواد دنبال مهساو ساراو مینا هم برم و پیش به سوی مدرسه...... خدایا چقدر امروز هوا قشنگه چه روز خوبی یه خورده دویدم یه خورده لی لی تا اینکه به مدرسه رسیدم تا پامو گداشتم تو کلاس مهسا وسارا شروع کردند -دی ری ری ری رین دیریرین -به به عروس خانوم -مبارکه -اهای با شما هستما خانوم -تنها تنها -میری میای منم محل ندادم سر کلاس اصلا حواسم به درس نبود فقط به ساعتم نگا میکردم -اه خدایا پس کــــی زنگ میخوره؟ بالاخره زنگ خورد صب کردم که مهسا وسارا برن خونه مینا بم گفت حالا مطمئنی میخوای تنها بری -اره عزیزم برو همه رفتن خودم بودمو خودم از مدرسه رفتن بیرون قدمو تند تند بر میداشتم وای اونجاست خدا چرا قلبم اینقد تند تند میزنه؟ پریسا اروم باش چت شده سرتو بنداز پایین از کنارش رد شو انگار نه انگار وای چهار قدم سه دو یک ..... -سلامـــــــــــــم دختر خوب پریسای خودم -دستت چطوره ؟بهتری ؟ -دستتو بهم نشون نمیدی؟ - امروز با دوستات نیستی؟ -بهتر به خدا یه ماه منتظر بودم تنها شی -قده یه دنیا باهات حرف دارم اما حرف اصلیه که باید بدونی اینکه - تو که میدونی من این مدت چرا دنبالت بودم -اصلا بزار صافوپوس کنده حرف دلمو بزنم -ببین من... من....من خیلی ......... ادامه دارد..... سلام بچه ها مرسی از بابت نظرای قشنگتون همتون نسبت به من لطف دارین ببخشید که دیرشد قول میدم ادامش رو زودتر اپ کنم
اون که نخواست پیشم باشی حالا کجـــــــاست صبــــرم بده؟؟؟ قراره تنهایی ما روز جدایی فردا بود
خلاصه فردا واسه ما شروع کل دردا بود
فردا قرار بود من وتو از همدیگه جدا بشیم
فردا قرار بود همدم گریه ی بی صدا باشیم
از تو چه پنهون گل من من خیلی وقته بی توام
دیروز و فردا نداره برام چه سخته بی توام
یادش بخیر قلب تو بود برای من سنگ صبور
میخواستم عاشقت کنم هرجور شده حتی به زور
حالا که نیستی لااقل تسکین به قلب من بده
اون که نخواست پیشم باشی حالا کجـــــــاست صبــــرم بده
چه جوری باور بکنم رقیب من نازت کنه
شبا کنارت بخوابه از خواب بیدارت کنه
یادته که زیر بارون تو دعا کردی که بمیرم
منم قول دادم که دیگه عکستو بغل نگیرم
تو دعات گرفتو مردم اما عاشقم هنوزم
با همون یه قاب عکست میگذرونم شب وروزم
لحظه های اخر تو میره از یادم به سختی
بدرقت اومدم اما دست تکون ندادی رفتی
یه دلخوشی دارم هنوزم حالا که دارم میمیرم
هروقت که بارون بباره تورو کنارم میبینم
نگا به چشم خیس من به عشق پاکم نکنید
رفیق من رفته سفر چند روزی خاکم نکنید

+
ღღدل نوشته ی باران دوشنبه 1387/12/05ساعت 10:20 قبل از ظهر ღღ|

با بچه ها اسمشو گذاشته بودیم شیطون اره درست خوندی شیطون اخه یهو ظاهر میشد بدجور خیره میشد تو چشمات همیشه دست بغل زده زیر درخت قدیمی روبرو مدرسه چشم از چشمام بر نمیداشت اول یه سری بم خیره میشد بعدشم سلام میکرد وقتی جوابی نمیشنید تا یه دو سه کوچه میفتاد پشت سرم تو جمع دوستیمون(من و میناومهسا وسارا) شده بودم سوژه خانم خانما بش بگو چرا به ما سلام نمیکنه مگه تو از ما چی بیشتر داری کلک:- نه قیا فم مثل حوریا بود نه اینکه بخوام مثل بقیه به خودم برسم ساده بودم همیشه لبخند میزدم ظاهرم شر به نظر میرسید اما باطنم اروم اروم این وسط چرا این شیطون نصیب ما شده بود سوالی بود که ذهنمو همیشه به خودش مشغول کرده بود زنگ ورزش بود هرکی یه ور واسه خودش یه کاری میکرد یه گوشه نشسته بودم حسابی غرق تو فکرام بودم که یهو مهسا محکم زد تو کمرم - هان چیه تو فکری!؟؟؟ کجاها سیر میکنی نکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه باز قضیه ی شیطونــــــــــــــــــــــه…- اه ولم کن مهسا دلت خوشه هـــــا - سارا که دید موقعت مناسبه گفت: -دیونه شایدکاری داره که روش نشه تو جمع بگه تنها باشی بت بگه بیا امروز تنهایی برو خونه اخه پسره شرم وحیا داره روش نمیشه مهسا وسارا هر هر زدن زیر خنده اعصابم خورد شد ازجام بلند شدم رفتم یه گوشه مینا که همیشه مثل مامان بزرگا بودگفت: - بچه ها خوب این پسره یه الافه یه الافه خیابون کوچه ها - براش سرگرمیه -هروز میاد به پریسا سلام میکنه دو سه کوچه هم میفته دنبالش بعدش چی - بعد ملوم نیست تو کدوم کوچه و خیابون با کدوم دوست دخترش قرار داره - -با با اینــــــــــــا کارشونه برن بشینن تو جمعشون بگن که امروز با چندتا بودنو چندتارو سرکار گذاشتن -بعدم بشینن هرهر کرکر بخندن ماهارو مسخره کننن یهو مهسا اومد جلو (همیشه دنبال پسرای مردم بود میدونست دیروز اون یکی چی تنش بوده امروز چی میخواد بپوشه آماره تمام پسرای محلشونو داشت از تلشون گرفته تا تعداد جی اف قبلیشونو ) اه بازم مامان مینا حرف زد تو اگه یه روز نخوای مارو نصیحت کنی میمیری!!!!؟؟؟؟- -خوب خره مگه پسره مردم بیـــــــــــکاره؟ یا دختر واسش کمــــــــــــــــــــــــــه!!! - ماشالـــــــــــــــا بر رو هم که دارهههههههههه - اون وقت میاد یک ماه خودشو تو این گرمای ظهرزیر اون یه وجب سایه الاف پریسا خانم کنه تا شا ید خــــــانوم جواب سلامشو بده- این دیونه هم که یه جواب خشک و خالی نمیده - یک ماه مدت زمان کمی نیست مامان مینا- نمیدونستی؟خوب حالا بدون- سارا:والا باید این دهنتو پره گل کرد کاشکی حداقل یه بار به ما سلام میکرد مینا:خوب پریسا خودت چی میگی تو حرف مهساو سارارو قبول داری یه چند قدم رفتم سمت دیوار نمیدونستم واقعا کارای این پسره چه معنی داره اما گفتم وقتشه حرص این دوتا منگلو در بیارم خوب ملومه چرابه شما محل نمیده- اگه یه نگا هم بتون مینداخت فورا میگفتی بیا جون عمت مارو عقدمون کن - اینو که گفتم انگاری بلا گفنم مهسا نزدیک بود بزنه بکشتم -صب بده بیـــــــــنم دختره ی پرو چی گفتی؟ کل مدرسه رو دنبا لم میدوید واسا بینم دختره اگه جرات داری حرفتو تکرار کن- من ینی پریسا:عینه حقیقته مهسا خانوم ساراهم که طبق عادت مسخرش از خنده میترکید این دختره اصلا نمیتونست خندشو کنترل کنه اینقد جیغ زدیم و دویدیم که معلم ورزشمون از ته حیاط داد زد - دخترااااااااااااا چه خبرتونـــــــــــــــــه؟!!!!! (مهسا که از هیچ بشری ترس نداشت) بلند گفت: - برو بینم زنیکه تو برو بالا پایین بپر با ای هیکلت وای خوبیش به این بود که خانم رضایی مسن بودو یه خورده گوشاش ……… -چـــــــــــــــی -چــــــــــــــــــــی میگی؟ -مگه نمیگم جیغ نزن خانوم -چه خبره؟ تو همین لحظه مینا مثل همیشه نقش فرشته ی نجاتو بازی کرد -هیچی خانوم چیزی نمیگه - مگه خبر ندارین تو محلمون یه مسابقه دو گذاشتیم - خوب باید تمرین کنیم چه وقتی از زنگ ورزش بهتر برا تمرین!!! خانم رضایی قده جد مامان بزرگمون سن داشت خوبیش به این بود که زود باور بودو سرش درد میکرد برای همین مسابقه ها خ رضایی:افرین دخترا - عزیزا بدوین فقط دادو هوار نکنین - بقیه کلاسا اذیت میشن -خوب بگو بینم مینا چه جوری هست این مسابقه؟ کی هست؟ زنگ خورد وگرنه بیچاره مینا باید یه 4 ساعتی رو الا ف میشد تا جواب سوالاشو بده نمی دونم چرا اینقد مهسا اتیشی شده بودزنگ که خورد فوری پریدم از مدرسه بیرون مهسا هم دنبالم میدوید سارا هم پشت سرمون بیچاره مینا بچـــــــــــــــــه ا اااااااااااااااااااااااا کیفاتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون- -کجـــــــــــا میرید ؟!!! خوب بابا سنگیــــــــنه من چطور بیارم- من فقط می دویدم چون میدونستم اگه مهسا دستش بم برسه حتما یه کتک مفصل ازش میخورم اصلا حواسم نبود که دارم به جایی که شیطون همیشه اونجا میایسته نزدیک میشم فقط میدویدم هی پشت سرمو نگا میکردم که یهو خوردم به….. ادامه دارد..........
+
ღღدل نوشته ی باران چهارشنبه 1387/11/09ساعت 2:15 قبل از ظهر ღღ|

گفته بودی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست